تبليغاتX
بیراهه ای به نام زندگی...

بیراهه ای به نام زندگی...

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد!

در وجود تو رازی نهان است...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:47  توسط مهشید جاوید  | 

سلام  ای آزادی آرمان همه انسانها

یک روز ازجا  برمیخیزم با کمال آزادی

 

آخر دیگر مرزی بین منو آزادی نیست که بخواهد ما رااز هم جداکند

جان میدهم برای بدست آوردنت یعنی ارزشش رانداری؟

مگر تو آرما ما نیستی؟

مرگ  که دامن گیر  همه ما میشود.چه دیر وچه زود

پس چرا نباید برای بدست آوردن  آرمانم جانم را فدا کنتم؟

دوستت دارم ای آزادی

پس :

 

 باتمام هستی ام فریاد میزنم آزادم.

حالا وقتش است هر چه میخواهم میتوانم بگویمآخر آزادی در آغوش من است

کسی جلو دارم نیست ونمیتواند باشدمثل پرنده ای که ازقفس رهایی یافته

ای آزادی تو چقدر زیبایی

حالا دیگر هم ازاد م وهم در اسارت تن نیستم

اسیر تن وخواسته هایش

تا ابد آزادم

حال دیگر چیزی برای گفتن نیست

باید آن را بچشی تابفهمیش

ای انسان که در تکرار ها شناوری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 8:56  توسط مهشید جاوید  | 

نوروزتان پیروز!

نوروز
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 18:36  توسط مهشید جاوید  | 

چه کنم؟

چه کنم؟                                                                                                                                              

من در این دنیای بی رحم چه کنم؟

از وقتی خودم را شناختم یک انسان نامیده شده ام .آیا واقعن وظیفه یانسانیم راانجام دادهام؟ ویا فقط در تمام این مدت واژهای را بر دوش کشیده ام که سزاوارش نبودهام؟ هر چند نباید به واژه ی انسان به صورت آرمانی نگریست ! چون این تک تک ماییم که با وجودمان در جهان ورقم زدن زندگیمان  واژه یانسان را به گونه ای جدید معنی میکنیم. ولی من نمیدانم چرا وقتی انسانی با معنای آرمانی آن وجود ندارد چرا ما باید بگوییم, انسان واقعی دیگر پیدا نمیشود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:33  توسط مهشید جاوید  | 

خط چلیپا - مهشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 18:59  توسط مهشید جاوید  | 

رویای من
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:11  توسط مهشید جاوید  | 

رویای بی پایان!

به این طرف و آن طرف میروند،سرگردانند،هر روز در گوشه ای از زمین تعداد زیادی درخت از آلودگی از بین میرود،ودر گوشه ای دیگربرج های سرسام آور بالا میروندو سر  بر آسمان مینهند . شهر دیگر رنگی نیست ،سیاه وسفید به نظر میرسد،آسمان دیگر آبی نیست،رنگ آلودگی به خود گرفته،گناهی ندارد این کار بنی بشر است.

سکون اشیاء درتلاطم های بی وقفه ی انسان و ساخته هایش به من آرامش می بخشد و شاید هم برایم عجیب می نماید. آنقدر دوست دارم در تلاطم های بی وقفه و بی هدف به گوشه ای از طبیعت بروم، آنجایی که آسمان آبی است وپاک ،و هیچ صدایی جز صدای نغمه ی پرندگان به گوش نمیرسد. روی چمن های نمور دراز بکشم،دستانم را باز کنم،چشمانم راببندم، نفس های عمیقی بکشم، آن قدر عمیق که ریه هایم احساس شادابی کنندوشاید هم فکر کنند تازه متولد شده اند،با هر نفس که میکشم،احساس میکنم به زمین نزدیک تر شده ام.

در عمق تاریکی چشمانم فرو روم،آنجایی که تاریکی محض نقطه ای نور را به تو مینماید.

وتا ابد در این رویای زیبا غوطه ور بمانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:47  توسط مهشید جاوید  | 

به مسیر بیندیش!

بیندیشیم

هیچگاه برای رسیدن به هدف عجله نکن وراهت را بی اهمیت طی نکن،چون هدف آن راهیست که تو آنرا بی اهمیت می پیمایی و وقتی به پایان راه میرسی میفهمی هدف استفاده ی درست از راه بوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:12  توسط مهشید جاوید  |